داستان قصه پانزدهم - تاریخ: 1405/5/24 ساعت: 20:06
شش ماهی بود که چیزی ننوشته بودم. اگرچه یکی دو ماهی می شود که ذهن ام درگیر داستان ـ قصه ای که در ادامه می آید، بود. شاید بتوان گفت این اثر پانزدهمین سیاه مشق بنده است. در این اثر کوشش کرده ام تا جایی که می شود از واژگان پارسی بهره ببرم. شاید رده سنی این اثر کودک و نوجوان باشد. نمی دانم. اگر حال و حوص...
داستان شانزدهم - تاریخ: 1405/5/24 ساعت: 20:06
چند سال پیش ماجرایی را جناب خسروی، دوست گرامی و گرانقدرم به نقل از یکی از آشنایان برایم تعریف کرد که خیلی بامزه و خنده دار بود. سال ها گذشت و گاهی به این فکر بودم که چطور می شود از آن داستان کوتاهی بیرون کشید. دو سه روز تعطیلی گذشته، ناگهان طرحی به فکرم رسید و داستان «شب خنده آتشین» زاده شد. امیدوار...
داستان سیزدهم - تاریخ: 1401/11/12 ساعت: 14:27
همین طوری هوس کردم یک داستان با زاویه دید دوم شخص بنویسم بر اساس یک رخداد تامل برانگیز.نیاز و ترسهوا گرگ و میش بود که در مغازه نشسته بودی و حساب کتاب می کردی. با دقت و توجه کامل، غرق در کار خودت بودی. ناگهان صدایی گفت: آقا ...از جا پریدی و نگاهت به جوانی گندمگون و آفتاب سوخته خورد. - ...جوراب نمی خو...
داستان چهاردهم - به مناسبت برخورد موفقیت آمیز دارت ناسا به سیارک دایمورفوس - تاریخ: 1401/11/12 ساعت: 14:27
طرح جایگزین (پلان بی)سیارک دیدموس به صورت یک نقطه نورانی دیده می شد. اما از دایمورفوس خبری نبود. ماموریت ما قرار دادن یک بمب زیر سطح دایمورفوس بود؛ با انفجار آن مسیر زوج سیارکی دیدموس – دایمورفوس منحرف می شد تا به زمین برخورد نکند. 59 سال پیش به صورت آزمایشی یک فضاپیما را به دایمورفوس کوبیدند تا میز...
دردل های دردمندانه ی دردآور - تاریخ: 1401/11/12 ساعت: 14:27
می دانید چه کسانی را بیشتر از همه دوست دارم؟خانواده ای که در آن مرد خانواده بیمار بود و مادر به همراه پسر و دختر کوچک اش، سوار بر سه چرخه موتوری، شبانه به سراغ سطل های آشغال (نه سطل های بازیافت) می رفتند؛ پسر با اندام کوچک اش اما با غرور و رشادت، موتور را می راند و مادر و دختر در باربند موتور به گرد...